دیگه یواش یواش داشت بار و بنش رو جمع میکرد که بره. آخه دیگه وقت رفتن بود. همین طور که داشت بقچش رو می بست یه دفعه برگ زرد رنگ درخت مورد علاقش که مثل یه تیکه طلا شده بود از لای بقچش افتاد زمین. این آخرین برگ بود.

زل زد بهش. با طبیعت سردی که داشت صورتش از بارون چشماش گرم شد.

در حالیکه برگ طلایی رنگ رو  روی طاقچه می گذاشت ٬ گفت :

زیبای من تو رو برای دوست عزیزم به یادگار میذارم. و همین طور که داشت این جمله رو با خودش تکرار میکرد در رو پشت سر خودش بست و رفت.

پاییز رفت.

و برای دوست عزیزش زمستون یادگاری گذاشت.

رفت به امید اینکه سال بعد باز هم بقچش پر بشه از برگهای زردی که مثل یه تیکه طلا می مونن.

شب یلداتون مبارک


 

نوشته شده توسط بهتاج - صومعه در شنبه 30 آذر1387 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت